X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
جمعه 20 شهریور 1388
توسط: Anis Izadkhah

داستان- window

Window
Two men, both seriously ill, occupied the same hospital room. One man was allowed to sit up in his bed for an hour a day to drain the fluids from his lungs. His bed was next to the room’s only window. The other man had to spend all his time flat on his back.
The men talked for hours on end. They spoke of their wives and families, their homes, their jobs, their involvement in the military service, where they had been on vacation. And every afternoon when the man in the bed next to the window could sit up, he would pass the time by describing to his roommate all the things he could see outside the window.

پنجره
دو مرد ،که بیماری وخیمی داشتند،در یک اتاق بیمارستان بستری بودند.یکی از آنها اجازه داشت که حدود یک ساعت روی تختش بنشیند تا مایع را از ششهایش خارج کند.تختش کنار تنها پنجره اتاق بود.مرد دیگر مجبور بود تمام مدت به پشت دراز کشیده باشد.
دو مرد سرانجام ساعتها صحبت کردنند.آنها در مورد همسرشان و خانواده شان ،خانه کار و گرفتاری شان در نیروی ارتش ،جایی که مسافرت رفته بودند،صحبت کردند و هر بعداز ظهر وقتی مرد کنار پنجره میتوانست بنشیند، با وصف کردن آنچه ازپنجره میدید ،برای دوستش، وقتش را میگذراند.

The man in the other bed would live for those one-hour periods where his world would be broadened and enlivened by all the activity and color of the outside world. The window overlooked a park with a lovely lake, the man had said. Ducks and swans played on the water while children sailed their model boats. Lovers walked arm in arm amid flowers of every color of the rainbow. Grand old trees graced the landscape, and a fine view of the city skyline could be seen in the distance. As the man by the window described all this in exquisite detail, the man on the other side of the room would close his eyes and imagine the picturesque scene.One warm afternoon the man by the window described a parade passing by. Although the other man could not hear the band, he could see it in his mind’s eye as the gentleman by the window portrayed it with descriptive words. Unexpectedly, an alien thought entered his head: Why should he have all the pleasure of seeing everything while I never get to see anything? It didn’t seem fair. As the thought fermented, the man felt ashamed at first. But as the days passed and he missed seeing more sights, his envy eroded into resentment and soon turned him sour. He began to brood and found himself unable to sleep. He should be by that window - and that thought now controlled his life.
Late one night, as he lay staring at the ceiling, the man by the window began to cough. He was choking on the fluid in his lungs. The other man watched in the dimly lit room as the struggling man by the window groped for the button to call for help. Listening from across the room, he never moved, never pushed his own button which would have brought the nurse running. In less than five minutes, the coughing and choking stopped, along with the sound of breathing. Now, there was only silence–deathly silence.
The following morning, the day nurse arrived to bring water for their baths. When she found the lifeless body of the man by the window, she was saddened and called the hospital attendant to take it away–no words, no fuss. As soon as it seemed appropriate, the man asked if he could be moved next to the window. The nurse was happy to make the switch and after making sure he was comfortable, she left him alone.
Slowly, painfully, he propped himself up on one elbow to take his first look. Finally, he would have the joy of seeing it all himself. He strained to slowly turn to look out the window beside the bed. It faced a blank wall.

 مرد در تخت دیگر ، برای آن یک ساعت که دنیایش وسیع میشد زندگی میکرد و با تمام تحرک و رنگ جهان بیرون جان میگرفت. مرد گفته بود پنجره به یک پارک با دریاچه ای دوست داشتنی مشرف بود. اردکها و قوها در آب بازی میکردند درحالیکه بچه ها مدل کشتی آنها را سوار شدند.عاشقان دست در دست هم در بین گلهای رنگارنگ راه میرفتند .درختان کهنسال به منظره زیبایی بخشیده بودند،و نمای زیبایی از خط افق شهر در دور دستها دیده می شد.وقتی مرد کنار پنجره تمام اینها را با جزئیات عالی توصیف کرد،مرد سوی دیگر اتاق، چشمانش را میبست و منظره زیبا را در ذهنش تصور می کرد.
در یک بعد از ظهر گرم، مرد کنار پنجره یک رژه(سان) که از آنجا عبور میکرد توصیف کرد.اگر چه مرد دیگر نمی توانست صدای گروه موسیقی را بشنود، میتوانست وقتی مرد نجیب زاده کنار پنجره آن را با واژه های توصیفی ،تعریف می کرد در ذهنش مجسم کند.ناگهان،فکر عجیبی به ذهنش رسید:چرا او باید تمام خوشی دیدن این چیزها را داشته باشدرا در حالیکه من هرگز نمی توانم چیزی ببینم؟منطقی نیست.وقتی فکرش به هیجان آمد، ابتدا شرمنده شد اما وقتی روزها گذشت و او دلش برای دیدن چیزهای بیشتری تنگ شد،حسادتش به خشم تبدیل شد و به زودی او را تند خو کرد.او شروع به خون ریزی کرد و نمی توانست بخوابد.او باید کنار آن پنجره بود-و آن افکار اکنون زندگی اش را به دست گرفت
نیمه شب،وقتی او رو به سقف دراز کشیده بود ،مرد کنار پنجره شروع کرد به سرفه کردن.مایع ششهایش از حرکت ایستاده بود .مرد دیگر در تاریکی او را دید که تلاش میکرد دکمه کمک را فشار دهد.در حالیکه گوش میداد، ولی دکمه کنار خودش را فشار نداد که که پرستار را سریع بیاورد.در کمتر از پنج دقیقه مرد ،سرفه اش قطع شد و نفس نفس زنان ساکت شده بود گویی خفه شده بود شد..اینک فقط صدای مرگ آور سکوت وجود داشت
صبح بعد،پرستار روز آب برای استحمام آورد.وقتی او بدن بی روح مرد کنار پنجره را یافت غمگین شد و سرپرستان بیمارستان را برای بردن او صدا کرد.بدون کلامی و آشوبی.به محض اینکه شرایط مناسب شد ،مرد خواهش کرد او را کنار پنجره حرکت دهند.پرستار از ایجاد تغییر شاد شد و پس از اینکه مطمئن شد که او راحت است او را ترک کرد.
او به آرامی و ،با درد خودش را به لبه پنجره رساند تا اولین نگاهش را به بیرون بیندازد.بالاخره ،او میتوانست خودش از دیدن لذت ببرد. خودش را به آرامی کشید که بیرون از پنجره را ببیند. روبرویش تنها یک دیوار بود.